محمد بن حسين البيهقي
673
تاريخ بيهقى ( فارسي )
چيزها فراخور اين و بر اسب چنان بودم از سرما كه گفتى هيچچيز پوشيده ندارمى ؛ چون بدرهء دينار سارى رسيديم و در دره درآمديم و مسافت همه دو فرسنگ بود ، آن جامهها همه بر من و بال 1 شد . و از دره بيرون آمدم و همه جهان نرگس و بنفشه و گونه - گونه رياحين و خضرا 2 بود و درختان بر صحرا درهم شده 3 [ را ] اندازه و حدّ پيدا نبود ، كه توان گفت بقعتى 4 نيست نزهتر 5 از گرگان و طبرستان ؛ اما سخت وبىء 6 است ، چنان كه بو الفضل بديع 7 گفته است : جرجان و ما ادراك ما جرجان ! اكلة من التّين و موتة فى الحين ، و النّجار اذا رأى الخراسانىّ نحت التّابوت على قدّه 8 . و امير ، رضى اللّه عنه ، به گرگان رسيد روز يكشنبه بيست و ششم ماه ربيع الاوّل ، و از تربت قابوس 9 كه بر راه است بگذشت و بر آن جانب شهر جايى كه محمّدآباد گويند فرودآمد بر كران رودى بزرگ و بر راه كه مىرفت ازين جانب شهر تا بدان جانب فرودآيد مولازادهيى 10 دست به گوسپندى دراز كرده بود ، متظلّم 11 پيش امير آمد و بناليد 12 ، امير اسب بداشت و نقيبان 13 را گفت : هم اكنون خواهم كه اين مولازاده را حاضر كنيد . بتاختند و از قضاء آمده و اجل رسيده مولازاده را بياوردند - و بيستگانى - خوار 14 بود - با گوسپند كه استده بود . و امير او را گفت : بيستگانى دارى ؟ گفت : دارم ، چندين و چندين . گفت : گوسپند چرا ستدى از مردمان ناحيتى كه ولايت ماست ؟ و اگر به گوشت محتاج بودى ، بسيم چرا نخريدى ؟ كه بيستگانى ستدهاى و بينوايى نيست . گفت : گناه كردم و خطا كردم . گفت : لاجرم 15 سزاى گناهكاران ببينى . فرمود تا وى را از دروازهء گرگان بياويختند 16 و اسب و سازش 17 به خداوند گوسپند داد و منادى 18 كردند كه هركس كه بر رعاياى اين نواحى ستم كند سزاى او اين باشد . و بدين سبب حشمتى بزرگ افتاد . و راعى 19 رعيّت را بدين و مانند اين نگاه تواند داشت ، كه هرگاه كه پادشاه عطا ندهد و سياست هم بر جايگاه 20 نراند همه كارها بر وى شوريده و تباه گردد .